fragmentate
معنی فارسی
خردکردن ريز کردن متلاشي کردن.
معنی کامل و مثالها
/frag´mǝn tāt´/vt., vi.
● (به قطعات ریز بخش کردن یا شدن) فروپاشیدن، فروپاشاندن، متلاشی شدن یا کردن، داغان شدن یا کردن
* fragmentation, n.
فروپاشی، تلاشی، داغانی، تکهتکه شدگی
خردکردن ريز کردن متلاشي کردن.
/frag´mǝn tāt´/vt., vi.
● (به قطعات ریز بخش کردن یا شدن) فروپاشیدن، فروپاشاندن، متلاشی شدن یا کردن، داغان شدن یا کردن
* fragmentation, n.
فروپاشی، تلاشی، داغانی، تکهتکه شدگی
همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.
دریافت اپلیکیشن