دیکشنری فارسی

fragrant

UKfrəgrənt US'freıgrənt

معنی فارسی

خوشبو معطر

معنی کامل و مثال‌ها

/frā´grǝnt/adj.

خوشبو، معطر، مشک‌بار، گل‌بو، عطردار

Kristina's fragrant hair

گیسوی خوشبوی کریستینا

once (when I was) in a public bath, a fragrant soil ...

گلی خوشبوی در حمام روزی ...

مترادف‌ها

adjective
Aromatic, spicy, redolent, balmy, odoriferous, odorous, perfumed, sweet smelling, sweet scented.

واژه‌های دیگر با معنی «خوشبو»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن