frankly
UKfræŋkliː
US'fræŋklı
معنی فارسی
رک پوست کنده ازادانه فاش بي پرده
معنی کامل و مثالها
/fraŋk´lē/adv.
● به طور رک و بیریا، صادقانه، رادمنشانه، رادگرانه، با بیپردگی، صاف و پوست کنده، صراحتا، بیرودربایستی
the leaders of the two parties negotiated frankly
رهبران دو حزب بدون پردهپوشی با هم مذاکره کردند.
● به راستی، اگر راستش را بخواهی، واقعا
frankly, I am tired of his company
راستش را بخواهید از مصاحبت او بیزارم.