دیکشنری فارسی

freckle

UKfrekl

معنی فارسی

خال گندمه کنجدک خال دارکردن لک پيداکردن ککمک بهم زدن

معنی کامل و مثال‌ها

/frek´ǝl/n., vt., vi.

کک‌مک، خال‌مخال، بشنج

her nose is covered by freckles

بینی او پر از کک‌مک است.

کک‌مک دار کردن، کک‌مکی شدن

her white, freckled skin and red hair was attractive

پوست سفید و کک‌مکی و موهای سرخ او دل‌انگیز بود.

(روی میوه و غیره) کنجدک، کنجده، تفسه، کنج‌تک

تعریف انگلیسی

verb
  1. become freckled “I freckle easily” “Verb Frames:” “Somebody ----s”
  2. mark with freckles “Verb Frames:” “Something ----s somebody”

واژه‌های دیگر با معنی «خال»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن