دیکشنری فارسی

freshen

US'freʃən

معنی فارسی

تازه کردن خنک کردن شيرين کردن تازه شدن نيرودادن

معنی کامل و مثال‌ها

/fresh´ǝn/vt., vi.

تر وتازه کردن، (سر و صورت را) صفا دادن، طراوت بخشیدن، تر و تمیز کردن

the rain freshened every thing

باران همه چیز را تر و تازه کرد.

a new coat of white paint will freshen the room

یک رنگ تازه‌ی سفید اتاق را روشن و تمیز خواهد کرد.

تازه شدن

(باد) تند شدن، شدید شدن

the wind began to freshen

باد شروع به تند شدن کرد.

(گاو- پس از زایمان) دوباره شیر دادن، به شیر افتادن

* freshen up

حمام کردن و جامه‌ی تازه پوشیدن، (سر و صورت را) صفا دادن

after the hike, I went home, freshened up and then went to the party together with my wife

بعد از راه پیمایی به خانه رفتم و حمام گرفتم و سرو صورت را صفا دادم و سپس با همسرم به مهمانی رفتیم.

* freshen somebody's drink

(امریکا) لیوان مشروب کسی را دوباره پرکردن (یا سر خالی آن را پر کردن)

تعریف انگلیسی

verb
  1. make (to feel) fresh “The cool water refreshed us” “Verb Frames:” “Somebody ----s something” “Something ----s somebody” “Something ----s something”
  2. become or make oneself fresh again “She freshened up after the tennis game” “Verb Frames:” “Something ----s” “Somebody ----s”
  3. make fresh again “Verb Frames:” “Somebody ----s somebody” “Something ----s somebody”

مترادف‌ها

I. verb active
1. Make fresher or less salt.
2. Freshen up, reinvigorate, refresh, revive.
II. verb neuter
1. Grow fresh, revive.
2. Grow brisk (said of the wind), rise.

واژه‌های دیگر با معنی «تازه کردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن