frolic
معنی فارسی
خوشي وجد شادماني شادي خوشي کردن ورجه ورجه کردن شوخ خوش
معنی کامل و مثالها
/fräl´ik/adj., n., vi.
● شوخی و مسخره بازی، جست و خیز، آلیز، شوخی خرکی، شلنگ تخته
the students' frolic was interrupted by the stern teacher
معلم عبوس به شلنگ تختهی شاگردان پایان داد.
● مهمانی گرم و خوب، مسابقهی پر حرارت و شادمانی، فعالیت جانانه، شادیانه، جشن و سرور
the frolic preceding the wedding day
جشن و سرور قبل از روز عروسی
● خوشی، شادمانی، خرم دلی، شنگولی، آلیزش
● (قدیمی) شاد، سرحال، شنگول
● شادی کردن، خوش گذراندن، جشن و سرور برپا کردن
● جست وخیز کردن، شلنگ تخته انداختن، آلیزیدن، بازیگوشی کردن، دنیدن
the children were frolicking in the pool
بچهها در استخر شلنگ تخته میانداختند.
مترادفها
I. noun
1. Gambol, escapade, lark, wild prank, flight of levity, spree (colloq.).
2. Fun, pleasantry, drollery.
3. Scene of merriment, merry making.
II. adjective
(Poetical.) Frolicsome, merry, sportive, playful, gamesome, gay, lively, frisky, joyous, prankish, coltish, full of frolic.
III. verb neuter
Be merry, be frolicsome, play pranks, cut capers.