fronties معنی فارسی مرز واژههای دیگر با معنی «مرز» baulk مرز، زمين شخم نزده، مانع balk مرز، زمين شخم نشده، مانع فراهم کردن براي abuttals مرز، زمين سر حدي، زمين همسايه boundaries مرز، سرحد، حد boundary مرز، سرحد، حد frontier مرز، سرحد، مرزي confines مرز، حد، مرزمشترک conterminous هم مرز، هم حد، مجاور coterminous هم مرز، مجاور. temperature limit مرز دما