دیکشنری فارسی

fructify

UKfrʌktifai

معنی فارسی

ميوه دادن بردادن باردادن سودمندواقع شدن برومندکردن

معنی کامل و مثال‌ها

/fruk´tǝ fī´/vi., vt.

● میوه دادن، بار آوردن، پر ثمر شدن، بارور شدن، به نتیجه رسیدن

our efforts did not fructify

کوشش‌های ما به نتیجه نرسید.

● میوه دار کردن، بارور کردن، پر ثمر کردن، به ثمر رساندن

تعریف انگلیسی

verb
  1. become productive or fruitful “The seeds fructified” “Something ----s”
  2. make productive or fruitful “The earth that he fructified” “Somebody ----s something” “Something ----s something”
  3. bear fruit “the apple trees fructify” “Something ----s”

مترادف‌ها

I. verb active
Fertilize, make fruitful.
II. verb neuter
Be fruitful, bear fruit, bring forth fruit, bear, be productive.

واژه‌های دیگر با معنی «ميوه دادن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن