دیکشنری فارسی

frugal

UKfruːgl US'fru:gəl

معنی فارسی

صرفه جو خانه دار ميانه رو صرفه دار ساده کم مختصر کم خرج

معنی کامل و مثال‌ها

/frōō´gǝl/adj.

صرفه جو، مقتصد، مانبد، هزینه اندیش

my mother was a frugal woman

مادرم زن صرفه‌جویی بود.

مقرون به صرفه، صرفه جویانه، کم خرج، کم هزینه

a frugal meal

خوراک ارزان

مترادف‌ها

adjective
Provident, economical, saving, sparing, choice, chary, careful, thrifty, unwasteful.

واژه‌های دیگر با معنی «صرفه جو»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن