fruited معنی فارسی ميوه سود ثمر نتيجه ميوه دادن باردارکردن بردادن بار واژههای دیگر با معنی «ميوه» fruit ميوه، سود، ثمر juice اب ميوه، شيره، عصاره acarpous بي ميوه، بي ثمر، بي بر fruitless بي ميوه، بي ثمر، بي نتيجه ineffectuality بي ميوه، بي ثمر، بي نتيجه fruitier ميوه اي، انگورمزه fruitiest ميوه اي، انگورمزه fruitiness ميوه اي، انگورمزه oligocarpous کم ميوه fructiferous ميوه دار، باراور، بادار