functionery معنی فارسی مامور عامل وظيفه دار واژههای دیگر با معنی «مامور» functionaries مامور، گماشته، مستخدم functionary مامور، گماشته، مستخدم commissioner مامور، عضوهيئت گماشته، نماينده اداري bedel مامور، مستخدم (دراصطلاح دانشگاه ها) bedell مامور، مستخدم (دراصطلاح دانشگاه ها) commissionaire مامور، گماشته، پيک probation officer مامور ناظر، ماموري که متهم در طي دوران تعليق اجراي، مجازات بايد تحت نظر او باشد custom assersor مامور گمرک، گمرکچي، ارزياب گمرک purchasing officer مامور خريد، مسئول خريد customs officer مامور گمرک، گمرکچي