دیکشنری فارسی

functionary

UKfʌŋkʃənriː US'fʌŋkʃə'nerı

معنی فارسی

مامور گماشته مستخدم عامل عضووظيفه دار وظيفه اي

معنی کامل و مثال‌ها

/fuŋk´shǝ ner´ē/n.,pl.

کارمند، صاحب منصب

government functionaries

متصدیان امور دولتی

مترادف‌ها

noun
Office holder, incumbent of an office.

واژه‌های دیگر با معنی «مامور»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن