further to معنی فارسی درپي درتعقيب واژههای دیگر با معنی «درپي» consecution پي درپي، تسلسل fusillade اتش پي درپي، تيرباران، تيرباران کردن running fire شليک پي درپي one after a يکي درپي ديگري chirrup جيک جيک پي درپي، چهچه زدن kentish fire محلهاي پي درپي وجمعي، نمايش هاي پي درپي وگروهي، که نشانه نفاق ..باشد drive-volley ضربه هاي پي درپي کوتاه و مستقيم (تنيس) carom خوردن گوي بازيکن بدوگوي ديگر پي درپي (در، بيليارد) bottom bouncing ماهيگيري با قايق و تکان دادن پي درپي قلاب plutonic theory فرضيه اي که بموجب ان خاره هاي پي درپي پوسته، زمين دراثرگرماي درست شده اند