gelatine UKdʒelətiːn معنی فارسی دلمه ژلاتين سريشم واژههای دیگر با معنی «دلمه» jelly دلمه، ماده لزج، لعاب clot دلمه، لخته خون، بسته شدن gelatinized دلمه، لخته خون، بسته شدن coagulum دلمه، خون بسته، علقه gelatin دلمه، ژلاتين، سريشم gelatinously دلمه، ژلاتين، سريشم gelatinousness دلمه، ژلاتين، سريشم dolma دلمه crud شير دلمه، شير بسته شده .، کثافت gelatinoid دلمه وار، دلمه مانند، ژلاتيني