in register معنی فارسی مطابق روي هم افتاده واژههای دیگر با معنی «مطابق» correspoundent مطابق، مترادف، خبرنگار correspounding مطابق، مکاتبه کننده، متقابل agreeably to مطابق، موافق، برحسب even with مطابق corresponding to مطابق با، مطابق complied with مطابق با conform مطابق کردن، برابرکردن، جورکردن establishmentarian مطابق کردن، برابرکردن، جورکردن correspound مطابق بودن، مناسب بودن، مکاتبه کردن barometrical مطابق هواسنج، وابسته به سنجش فشار هوا