in the gross معنی فارسی بطورکلي روي همرفته واژههای دیگر با معنی «بطورکلي» herbage گياه (بطورکلي)، رستني، علف generally عموما، بطورکلي، معمولا horsehair موي دم اسب، موي اسب (بطورکلي). roughly تقريبا، تخمينا، بطورکلي universally عموما، قاطبت، بطورکلي generically نوعا، جنسا، عموما enmasse يکدفعه، يک مرتبه، يکهو