indisposedness معنی فارسی بهم خوردگي کسالت بي ميلي ناخوشي عدم امادگي عدم استعداد واژههای دیگر با معنی «بهم خوردگي» indisposition بهم خوردگي، ناخوشي، بي ميلي trainsick دچار بهم خوردگي حال. carsick مبتلا به بهم خوردگي حال در اتومبيل. airsick مبتلا بکسالت و بهم خوردگي مزاج در اثر پرواز. disturbance اضطراب، بهم خوردگي، اشوب bobbery اضطراب، بهم خوردگي، اغتشاش concussion تکان، بهم خوردگي، تصادم clash درق، صداي بهم خوردگي ياشکستگي چکاچاک، حمله کردن discording درق، صداي بهم خوردگي ياشکستگي چکاچاک، حمله کردن queasiness حالت تهوع، حالت قي، بهم خوردگي