دیکشنری فارسی

inexpressible

UKinikspresəbl

معنی فارسی

نگفتني بسخن در نيامدني بيرون از بيان بيان ناپذير بيان نکردني

معنی کامل و مثال‌ها

/in´eks pres´ǝ bǝl, -ik spres´-/adj.

بیان نکردنی، وصف‌ناپذیر، ابراز نکردنی

the inexpressible joy of seeing my grandchild for the first time

مسرت توصیف ناپذیز دیدن نوه‌ام برای اولین بار

نگفتنی، غیرقابل ذکر

مترادف‌ها

adjective
1. Unutterable, unspeakable, indescribable. See ineffable.
2. Surpassing, boundless, infinite.

واژه‌های دیگر با معنی «نگفتني»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن