دیکشنری فارسی

installing

UKinstɔːliŋ USıns'tɔlıŋ

معنی فارسی

کار گذاشتن سوار کردن جا دادن نصب کردن گماشتن منصوب نمودن

تعریف انگلیسی

noun
  1. the act of installing something (as equipment) “the telephone installation took only a few minutes”

واژه‌های دیگر با معنی «کار گذاشتن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن