interconversion معنی فارسی تبديل واژههای دیگر با معنی «تبديل» commutation تبديل، تغيير، دگرگوني transmutation تبديل، تغيير شکل، قلب ماهيت cinversion تبديل، تغيير شکل code conversion تبديل رمز، تبديل کد conversion rate نرخ تبديل phase transition تبديل فاز transmutability تبديل کردن، تبديل شکل دادن (به)، ماهيت (چيزي) راقلب کردن transmutably تبديل کردن، تبديل شکل دادن (به)، ماهيت (چيزي) راقلب کردن transmute تبديل کردن، تبديل شکل دادن (به)، ماهيت (چيزي) راقلب کردن transmutative قابل تبديل، قابل تغيير، تبديل شدني