دیکشنری فارسی

intermittent

UKintəmitnt US'ıntə'mıtənt

معنی فارسی

متناوب نوبه اي نوبتي نوبت دار

معنی کامل و مثال‌ها

/in´tǝr mit´'nt/adj.

● ادواری، متناوب، پستادار، پستامند، گاه ایستا، گاهوار

intermittent spark

جرقه‌ی متناوب، آبیز گاهوار

intermittent rain

باران منقطع، باران گهگاه

an intermittent publication

نشریه‌ی گاهوار (گاه به گاه)

تعریف انگلیسی

adjective
  1. stopping and starting at irregular intervals “intermittent rain showers”

مترادف‌ها

I. adjective
Intermitting, remittent.
II. noun
Intermittent fever, remittent fever, fever and ague.

واژه‌های دیگر با معنی «متناوب»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن