intremittent معنی فارسی متناوب واژههای دیگر با معنی «متناوب» intermittent متناوب، نوبه اي، نوبتي alternating متناوب work interval کار متناوب، کار فاصله اي، تمرين فاصله اي alternating stress تنش متناوب، تنش نوسان دار دائمي altrnativ متناوب شده، يک در ميان شده alternating arc قوس متناوب alternating load بار متناوب fluctuating load بار متناوب gating قطع متناوب periodic duty کار متناوب