intra UKintrəɔkjulərpreʃər US'ıntrə معنی فارسی داخل واژههای دیگر با معنی «داخل» withindoors در داخل، در منزل، اشخاص داخل منزل enter داخل شدن، درامدن، واردشدن IV داخل رگي، عدد چهار در حروف يوناني engaged in war داخل جنگ interservice داخل قسمت، بين ادارات، بين يکانها intromission داخل سازي، ادخال، توگذاري immission داخل سازي، ادخال، تزريق phase in داخل کردن، به ترتيب داخل شدن upto the mark داخل موضوع، درست در جاي خود، بهنگام entrant داخل شونده، وارد (شونده)، تازه وارد