دیکشنری فارسی

jail

UKdʒeil USdʒeıl

معنی فارسی

زندان حبس نگاهداري زنداني کردن حبس کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/jāl/n., vt.

زندان، حبس، محبس، هلفدان (در انگلیس gaol هم می‌گویند) (jailhouse هم می‌گویند)، بندیخانه

(دوران) زندانی، زندانی بودن

he was sentenced to ten years in jail

به ده سال زندان محکوم شد.

jail term

دوران زندان

زندان کردن

the two criminals were jailed

آن دو تبهکار زندانی شدند.

مترادف‌ها

noun
[Written also, but not commonly, Gaol.] Prison, penitentiary, bridewell, workhouse, house of correction.

واژه‌های دیگر با معنی «زندان»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن