دیکشنری فارسی

justice

US'dʒʌstəs

معنی فارسی

داد عدالت انصاف درستي دادگستري.

معنی کامل و مثال‌ها

/jus´tis/n.

داد، دادگری، عدالت، عدل، دادوری، دادبخشی

justice without freedom is meaningless

عدالت بدون آزادی بی‌معنی است.

justice demands that ...

عدالت چنین اقتضا می‌کند که ...

justice has not been served

عدالت رعایت نشده است.

social and economic justice

عدالت اجتماعی و اقتصادی

a sense of justice

حس عدالت

divine justice

عدالت خدا، دادبخشی الهی

to mete out justice

دادگری کردن

بی‌طرفی، بی‌غرضی، بی‌نظری، انصاف

the same standards used in steel must in justice be applied to other industries

همان معیارهایی که در پولادسازی به کار گرفته می‌شود باید با بی‌غرضی در مورد صنایع دیگر هم اعمال شود.

صحت، درستی، حق داشتن، ذی‌حق بودن، حقانیت، حق

he complained with justice that his wages had not been paid

او به‌حق شکایت می‌کرد که مزدش را نداده‌اند.

he defends the justice of his cause

او از حقانیت ادعاهای خود دفاع می‌کند.

here was much justice in what he said

بیشتر حرف‌هایی که می‌زد حق بود.

سزا، جزا، پاداش

he got the justice he deserved

او به سزایش رسید.

قاضی، دادرس، کادیک، دادور

Chief Justice of the U.S. Supreme Court

سردادرس دادگاه عالی امریکا

a traffic court justice

قاضی دادگاه تخلفات رانندگی

رجوع شود به: justice of the peace

* bring to justice

محاکمه و تنبیه کردن، دادرسی کردن و جزا دادن

* do justice to

1- به طور سزاوار رفتار کردن با، درخور (کسی) رفتار کردن 2- بهره‌مند شدن از، طرف بستن، دل از عزا در آوردن، حق (چیزی یاکسی را) ادا کردن

* do oneself justice

1- مطابق استعداد یا توانایی خود عمل کردن، لیاقت (و غیره‌ی) خود را نشان دادن 2- نسبت به (شهرت یا استحقاق و غیره‌ی) خودمنصفانه رفتار کردن

he didn't do himself justice by cheating in the exam

او با تقلب در امتحان به شهرت خود لطمه زد.

* justice is blind

(عدالت کور است) عدالت تبعیضی قائل نمی‌شود

تعریف انگلیسی

noun
  1. the quality of being just or fair
  2. judgment involved in the determination of rights and the assignment of rewards and punishments
  3. a public official authorized to decide questions brought before a court of justice

مترادف‌ها

noun
1. Equity, equitableness, right, justness, fairness, impartiality, fair play.
2. Judge, justiciary, justiciar.

واژه‌های دیگر با معنی «داد»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن