kelek معنی فارسی کلک واژههای دیگر با معنی «کلک» raft کلک، دسته اي از کنده وتيروچليک شناورکه، مانندکلک بکارميبرند raftsman کلک ران catamaran يکجور کلک manipulator اهل دوز و کلک، سو استفاده چي، متقلب pontoar نوعي کرجي براي پل بندي، کلک intriguingly دسيسه کنان، با دوز و کلک، ازراه عشقبازي نهاني floatable شناورشدني، قابل کلک راني، قابل کرجي راني machinate دسيسه کردن، دوز و کلک چيدن outfox زرنگتر بودن، بيشتر از ديگري مردرندي کردن، ذکاوت بيشتر به خرج دادن intrigue دسيسه، فتنه، توطئه