knock
معنی فارسی
زدن کوفتن کوبيدن خوردن تصادم کردن تق تق کردن خرده گيري کردن
معنی کامل و مثالها
/näk/vi., vt., n.
● در زدن، دقالباب کردن، ضربه به در
who is knocking on the door?
کی در میزنه؟
there was a knock on the door and I said, "come in!"
ضربهای به در زده شد و گفتم ((بفرمایید تو!)).
yesternight I saw angels knocking at the tavern door
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
● زدن، کوفتن، کوستن
before speaking, he knocked on the table and said, "quiet!"
قبل از صحبت کردن بر میز کوفت و گفت ((ساکت!)).
he knocked the nail all the way in with one hammer blow
با یک ضربهی چکش میخ را تا ته فرو کرد (کوبید).
● ضربه زدن به، با مشت (یا چیزی) زدن به
he knocked me on the chin
او زد توی چانهام.
I knocked him unconscious
او را با ضربهای بیهوش کردم.
● به هم خوردن، برخورد پیدا کردن، تصادم کردن، به هم کوفتن، به هم کوبیده شدن، همکوفتن
in the crowded street he kept knocking into other people
در خیابان شلوغ مرتبا به مردم دیگر تنه میزد.
● (موتور و غیره) تقتق کردن، دقه کردن، با صدای تقتق، دقه
the motor knocks
موتور تقتق میکند (ریپ میزند).
● (عامیانه) نکوهش کردن، عیبجویی کردن، خردهگیری کردن، عیبجویی
he was always knocking the government
او دایما از دولت انتقاد میکرد.
● (با زدن) انجام دادن، کردن
he knocked a hole in the wall
او با ضربه دیوار را سوراخ کرد.
I knocked him to the floor
او را (با ضربه) انداختم به زمین.
● ضربه، کوبه، کوبش، دق، کوس، کوست، کوبگی، آسیبش
there was a knock on the window
ضربهای به پنجره زده شد.
● (عامیانه) بدبیاری، اشکال، مرارت
he learned his lesson at life's school of hard knocks
او درسهای خود را در مکتب مصایب سخت زندگی یاد گرفت.
● (با بیهدفی) حرکت کردن، پرسهزدن، پلکیدن
I heard him knocking around in the kitchen
صدای تلق تلوقی را که او در آشپزخانه راه انداخته بود، شنیدم.
we knocked about in Mashad for a few weeks
ما چند هفتهای در مشهد پلکیدیم.
he used to knock around our neighborhood
او در محلهی ما ولگردی میکرد.
* knock about (or around)
(عامیانه) 1- پرسهزدن، ولگردی کردن، پلکیدن 2- با خشونت رفتار کردن
* knock back
(عامیانه) سرکشیدن (مشروب الکلی)، لاجرعه خوردن (مشروب الکلی)
* knock down
1- (با ضربه) به زمین انداختن، از پای درآوردن 2- (برای سهولت در حمل و نقل) اوراق کردن، قطعه قطعه کردن 3- (در حراج) فروختن
* knock (or throw) for a loop
(امریکا ـ خودمانی) 1- مشت محکم زدن 2- شکست دادن، چیره شدن 3- مبهوت کردن
* knock it off!
(امریکا ـ خودمانی) بس کن!، کافیه!
* knock off
1- زدن و انداختن (بر زمین)، فرو افکندن 2- (عامیانه) دست از کار کشیدن 3- (از قیمت یا مزد و غیره) زدن 4- (عامیانه) انجام دادن، نایل شدن 5- (خودمانی) کشتن، مغلوب کردن 6- تقلید کردن
* knock on (a particular age)
پا به سن (بخصوصی) گذاشتن
he is knocking on fifty
دارد به پنجاه سالگی پا میگذارد.
* knock oneself out
سخت کوشیدن، جان کندن
* knock out
1- (مشتزنی) ضربهی فنی کردن، حریف را از پای درآوردن (به طوری که پیش از ده شماره نتواند بلند شود) 2- بیهوش کردن، ازحال بردن، فرو کوفتن 3- خسته کردن 4- شکست دادن، نابود کردن 5- با شتاب و بیدقتی انجام دادن یا نوشتن 6- (خودمانی)هیجانزده و محظوظ کردن
* knock out of the box
(امریکا ـ بیسبال) با بردن مکرر موجب فراخوانی pitcher تیم حریف شدن
* knock over
(امریکا ـ خودمانی) چاپیدن، دزدیدن از
* knock some sense into someone
(خودمانی) عقل توی کلهی کسی کردن، دارای عقل و شعور کردن
* knock together
1- برهم کوفتن، به هم کوبیدن، موجب تصادم دو چیز شدن 2- به هم خوردن، به هم کوفته شدن
he was so scared that his knees were knocking together
از شدت ترس زانوهایش به هم میخورد.
* knock up
1- (انگلیس ـ عامیانه) خسته کردن، از رمق انداختن 2- (با کوفتن بر در و غیره) کسی را بیدار کردن 3- (خودمانی) آبستن کردن
ریشه و کاربرد
ریشه
From Middle English 'knoken', from Old English 'cnocian', from Proto-Germanic 'knukōną'.
مثال
- He knocked on the door and waited for a response.
- The wind knocked the tree branches against the window.
- She accidentally knocked over a glass of water.
ترکیبهای رایج
Knock on the door Knock at the door Knock against Knock over Knock out Knock down
تعریف انگلیسی
- the sound of knocking (as on a door or in an engine or bearing) “the knocking grew louder”
- negative criticism
- a vigorous blow “the sudden knock floored him” “he took a bash right in his face” “he got a bang on the head”
- a bad experience “the school of hard knocks”
- the act of hitting vigorously “he gave the table a whack”
- deliver a sharp blow or push :"He knocked the glass clear across the room" “Verb Frames:” “Somebody ----s something” “Somebody ----s somebody”
- rap with the knuckles “knock on the door” “Verb Frames:” “Somebody ----s PP”
- knock against with force or violence “My car bumped into the tree” “Verb Frames:” “Somebody ----s something” “Somebody ----s somebody” “Somebody ----s PP”
- make light, repeated taps on a surface “he was tapping his fingers on the table impatiently” “Verb Frames:” “Something ----s” “Somebody ----s PP”
- sound like a car engine that is firing too early “the car pinged when I put in low-octane gasoline” “The car pinked when the ignition was too far retarded” “Verb Frames:” “Something ----s”
- find fault with; express criticism of; point out real or perceived flaws “The paper criticized the new movie” “Don't knock the food--it's free” “Verb Frames:” “Somebody ----s something” “Somebody ----s somebody”
مترادفها
I. noun
1. Rap (as at a door), clap.
2. Blow, slap, cuff, buffet, box.
II. verb neuter
Rap (as at a door).
III. verb active
Beat, strike, hit, bump, slap.