labourvi معنی فارسی رنج کشيدن رنج بردن سخت کارکردن تقلا کردن کوشيدن گرفتارشدن واژههای دیگر با معنی «رنج کشيدن» moil جان کندن، رنج فراوان کشيدن، در خاک و گل غلتيدن drudgeries رنج، زخمت، زخمت کشيدن toil رنج، زخمت، زخمت کشيدن travail دردزه، زاييمان، رنج swink کار کردن، زحمت کشيدن، مشقت