limitedness UKlimitidnəs معنی فارسی محدود منحصر مشروط مقيد واژههای دیگر با معنی «محدود» limitary محدود، محدود سازنده وابسته به حديا اندازه چيزي limited access محدود، دراري محدوديت، مدارک محدود limiting محدود، مقيد، معين lock step محدود، گيردار، غير قابل انعطاف limited محدود، منحصر، مشروط finte محدود، فاني، فناپذير. finite محدود unbound غير محدود، بي پايان، مقيد نشده limited objective هدف محدود، هدف نزديک به جبهه دشمن controlled war جنگ محدود، جنگ پيش تنظيم