looker on معنی فارسی بيننده ناظر تماشاچي ط واژههای دیگر با معنی «بيننده» habitue بيننده هميشگي، رونده هميشگي televisor بيننده برنامه تلويزيون. televiewer بيننده برنامه تلويزيوني. observer ديدبان، بيننده، مشاهده کننده viewer ناظر، بيننده، تماشاگر. beholder شاهد، بيننده loser بازنده، زيان بيننده، ضر ر کننده plotter دسيسه کار، توطئه بيننده، طرح ريز colour-blind محروم ازقوه تشخيص رنگ، سياه وسفيد رابيک چشم بيننده spectator تماشاگر، تماشاچي، بيننده