neighbored معنی فارسی همسايه نوع پهلويي همجنس واژههای دیگر با معنی «همسايه» vicinal همسايه، در همسايگي، پيوسته neighbouring همسايه، نزديک، مجاور neighboring همسايه، نوع، پهلويي neighbors همسايه، نوع، پهلويي neighbour همسايه، نوع، پهلويي neighbor (neighbour) همسايه، نزديک، مجاور ill neighboured داراي همسايه بد، داراي محيط بد bagger-my-neihbour trade palicy سياست فقير ساختن کشور همسايه به منظور، آباد ساختن کشور خود با استثمار آن neighbouring state دول همجوار، دولتهاي همسايه adjacent نزديک، مجاور، همسايه