occurence معنی فارسی وقوع اتفاق تصادف پيشامد رويداد واقعه مورد واژههای دیگر با معنی «وقوع» occurance وقوع، تصادف infrequent کم وقوع، کمياب، اتفاقي foreboding حس پيش از وقوع، خبر، شگون accident-proof علت وقوع حادثه presentiment حس پيش از وقوع failure logcing ثبت وقوع خرابي. antedate تاريخ پيش از وقوع، پيشتر بودن از، پيش از تاريخ حقيقي تاريخ گذاشتن predate تاريخ پيش از وقوع bring about سبب وقوع امري شدن. pigs might fly وقوع هر چيزبعيد نيست، کاردنيا را چه ديدي