off one's chump معنی فارسی از خود بيخود واژههای دیگر با معنی «از خود بيخود» raptured از خود بيخود (شده)، بوجد امده، ربوده overjoyed از فرط خوشي از خود بيخود شد، عرش را سير کرد intoxicated مست، مست شده، از خود بيخود شده intoxicating مست کننده، مسکر، کيف دهنده zonked مست و خراب، سياه مست، لول maenad حوريان زيباي ملازم ديونيسوس، زنان باده گسار.، زن شوريده دل intoxication مست سازي، مستي، کيف zonk ضربه زدن، کتک زدن، کوفتن