officer in charge معنی فارسی افسر مسئول افسر مسئول اجرا واژههای دیگر با معنی «افسر مسئول» range officer افسر مسئول ميدان تير، افسر تير combat cargo officer افسر مسئول ترابري رزمي، افسر مسئول بارگيري کالاهاي رزمي releasing officer افسر مسئول ترخيص کالاها، افسر ترخيص کننده پرسنل interceptor controller افسر مسئول پست استراق سمع، پست کنترل و رهگيري با هواپيماهاي رهگير courier transfer officer افسر مسئول قسمت پيک ارتشي، افسر مسئول پيک embarkation officer افسر مسئول بارگيري يا سوار شدن، افسر ناظر سوار شدن ستون flight sister افسر مسئول بهداشت و تغذيه هواپيما claims officer افسر رسيدگي به شکايات، افسر مسئول تنظيم ادعانامه ها officer on duty افسر مداومت کار، افسر نگهبان ستاد، افسر مسئول detail officer افسر مشاغل، افسر کارگزيني، افسر مسئول گروه بيگاري