operate (to) معنی فارسی بکار انداختن اداره کردن داير بودن واژههای دیگر با معنی «بکار انداختن» activate بکار انداختن، تحريک کردن، سوق دادن actuate بکار انداختن، تحريک کردن، سوق دادن operate گرداندن، بکار انداختن، اداره کردن investment سرمايه گذاري، بکار انداختن سرمايه، محاصره mechanism ترتيب عوامل مکانيکي کار چرخهاي ماشين، فن بکار انداختن اجزاي ماشين initiate وارد کردن، تازه وارد کردن، اغاز کردن put on (vi & vt) :تحميل کردن، گذاردن، صرف کردن