organizable معنی فارسی درست کردني تشکيل دادني قابل تشکيل واژههای دیگر با معنی «درست کردني» framable درست کردني، تنظيم کردني، ترتيب دادني manipulative بادست درست کردني، با دست درست شده، وابسته بکارهاي دستي manipular با دست درست کردني، با دست درست شده، وابسته بکارهاي دستي manipulatory با دست درست کردني، بادست درست شده، وابسته بکارهاي دستي reprouducible دوباره درست کردني، تجديد کردني، قابل توليدياتناسل adjustable قابل تعديل، ميزان کردني، درست کردني manageable اداره کردني، درست شدني، تربيت پذير