out of order UKautɔfɔːdər معنی فارسی مختل بي سامان واژههای دیگر با معنی «مختل» teched مختل، بهم خورده . tetched مختل، بهم خورده . undisturbed غير مختل، مختل نشده . mentally abnormal مختل المشاعر distempered بهم خورده، مختل، اشفته unbalanced بي موازنه، مختل hogtie چهار دست و پا را بستن، مختل کردن، دست و بال کسي را بستن disorganize درهم برهم کردن، مختل کردن، تشکيلات (چيزيرا) بهم زدن unhinge ازلولادراوردن، مختل کردن critical altitude ارتفاعي که از آن بالاتر کار دستگاهها، مختل مي شود