دیکشنری فارسی

disorganize

UKdisɔːgənaiz

معنی فارسی

درهم برهم کردن ، مختل کردن ،

تشکيلات (چيزيرا) بهم زدن

معنی کامل و مثال‌ها

/dis ôr´gǝ nīz´, dis´-/vt.

نابسامان کردن، درهم و برهم کردن، بی‌سازمان کردن، بی‌نظم کردن

after Ahmad's retirement, the school became badly disorganized

پس از بازنشستگی احمد مدرسه بسیار نابسامان شد.

they were trying to disorganize the government

آنان می‌کوشیدند نظم دولت را به هم بزنند.

his article was very disorganized

مقاله‌ی او بسیار درهم و برهم بود.

مترادف‌ها

verb active
1. Disorder, derange, disarrange, upset, confuse, unsettle, disturb, discompose, put out of order, throw into disorder.
2. Destroy, break up.

واژه‌های دیگر با معنی «درهم برهم کردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن