دیکشنری فارسی

disarray

UKdisərei US'dısə'reı

معنی فارسی

بي نظمي بي ترتيبي درهم برهم کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/dis´ǝ rā´/vt., n.

نابسامانی، آشفتگی، درهم برهمی، به هم ریختگی، بی‌سرو سامانی، بی‌نظمی

his death has left the company in complete disarray

مرگ او شرکت را دچار نابسامانی کامل کرده است.

the soldiers left the battlefield in disarray

سربازان با بی‌نظمی میدان نبرد را ترک کردند.

to throw into disarray

نابسامان کردن

(جامه) نامرتبی، ژولیدگی، به هم خوردگی

(قدیمی) لباس کندن، (جامه از تن) درآوردن

نابسامان کردن، آشفته کردن، به هم ریختن، (نظم چیزی را) به هم زدن

the child has disarrayed the books

کودک کتاب‌ها را در هم ریخته است.

تعریف انگلیسی

verb
  1. a mental state characterized by a lack of clear and orderly thought and behavior “a confusion of impressions”
  2. untidiness (especially of clothing and appearance) “Verb Frames:” “Somebody ----s something” “Something ----s something”

مترادف‌ها

noun
Confusion, disorder.

واژه‌های دیگر با معنی «بي نظمي»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن