دیکشنری فارسی

pastime

UKpɑːstaim US'pæs'taım

معنی فارسی

سرگرمي بازي تفريح کاروقت گذران

معنی کامل و مثال‌ها

/pas´tīm´/n.

سرگرمی، مشغولیات، تفریح، وقت گذرانی

his main pastime is stamp collecting

سرگرمی عمده‌ی او گردآوری تمبر است.

مترادف‌ها

noun
Amusement, entertainment, diversion, sport, play, recreation.

واژه‌های دیگر با معنی «سرگرمي بازي»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن