physiognomonic معنی فارسی مشخص ، تشخيس دهنده ، وابسته به قيافه شناسي واژههای دیگر با معنی «مشخص» physiognomic مشخص، تشخيص دهنده، وابسته به قيافه شناسي highlight مشخص، وارون، نشان شده distinctive مشخص، اختصاصي، مختص nonsignificant غير مشخص، غير معين، نامعلوم named vessel کشتي مشخص registered port بندر مشخص discriminant مشخص کننده، تفکيک کننده، جدا کننده . diacritical current جريان مشخص indication lamp لامپ مشخص کننده uncharted روي نقشه مشخص نشده، ناشناخته، نامکشوف