pronouce a judgment معنی فارسی راي دادن حکم دادن واژههای دیگر با معنی «راي دادن» cross voting راي دادن دوطرف مخالف براي همديگر suffragist هواخواه دادن حق راي يا حق انتخاب (بويژه، بزنان) occupation franchise حق راي دادن که کسي در نتيجه اجاره داري پيدا، مي کند pass a judgment حکم دادن، راي دادن affranchise آزاد کردن، حق راي دادن، داراي حق راي کردن veer تغيير جهت دادن، تغيير راي دادن، شل کردن cloture کفايت مذاکرات (درمجلس شورا)، راي به کفايت مذاکرات دادن. prejudicate نرسيده به حکم کردن، بي رسيدگي راي دادن در باره write in vote راي کتبي، راي دادن به کسي که نامش در ليست، کانديدهاي حزبي نيست. poll کله، سر، راي دادن