quinquepartite معنی فارسی پنجگانه پنج تايي پنج جزئي واژههای دیگر با معنی «پنجگانه» modern pentathlon پنجگانه مدرن pentarch رئيس يک شهر از شهرهاي پنجگانه، يکي از پنج تن مردمي که در جايي حکومت کنند pentateuchal وابسته به اسفار پنجگانه توريه sense organ اندام ويژه يکي از حواس پنجگانه pentathlon ورزش هاي پنجگانه زوبين اندازي و پرتاب کردن، حلقه يا صفحه آهني five پنج، پنجگانه، عد دپنج quinary پنج تايي، پنجگانه quintette قطعه موسيقي مخصوص ساز و اواز پنج نفري، پنج نفري، پنجگانه . percipient درک کننده، زودياب، کسيکه بيرون ازحواس پنجگانه راميتواند sensate داراي قدرت حس، حس دار، سوهشدار