radiant
معنی فارسی
تابان تابنده درخشنده درخشان پرتوافگن شعاع گستر برق زننده
معنی کامل و مثالها
/-ǝnt/adj., n.
● درخشان، درخشنده، تابنده، پرشید، پرنور، نورانی، تابناک، فروزان، رخشنده، رخشا
a radiant morning
بامداد درخشان
the radiant lights of the city
چراغهای پر نور شهر
● شاد و خرم، پر طراوت
a radiant smile
لبخند تابناک
● پرتاوی، شعاعی
radiant energy
انرژی پرتاوی
● منبع نور
● (نجوم) منبع شهابها، شهاب چشمه، شهابزا
● تابشی
مترادفها
adjective
1. Beaming, shining, brilliant, splendid, resplendent, effulgent, sparkling, lustrous, glittering, luminous, glorious.
2. (Botany) Radiate.