دیکشنری فارسی

redress

USrıd'res

معنی فارسی

جبران کردن رفع کردن اصلاح کردن چاره کردن رسيدگي کردن اصلاح

معنی کامل و مثال‌ها

/ri dres´/vt., n.

(قصور یا خطا یا جرم یا تعدی و غیره) جبران کردن، شیانیدن، شیاناندن، چاره‌کردن، برطرف کردن

he promised to redress past injustices

قول داد که بی‌عدالتی‌های گذشته را جبران کند.

in order to redress social ills

به منظور چاره‌سازی نابسامانی‌های اجتماعی

(نادر) تاوان دادن

جبران، تاوان، غرامت، پرداخت خسارت

استمالت، دلجویی، چاره‌سازی

* to redress the balance (or scales)

عدالت برقرار کردن، حق را به حق‌دار رساندن

تعریف انگلیسی

verb
  1. a sum of money paid in compensation for loss or injury
  2. act of correcting an error or a fault or an evil “right a wrongs done to the victims of the Holocaust” “Verb Frames:” “Somebody ----s something” “Somebody ----s somebody”

مترادف‌ها

I. verb active
1. Remedy, repair, set right, amend, correct, rectify, adjust, order.
2. Relieve, ease, compensate, make amends to.
II. noun
Remedy, relief, amends, compensation, reparation, atonement, indemnification.

واژه‌های دیگر با معنی «جبران کردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن