دیکشنری فارسی

reptilian

UKreptiliən

معنی فارسی

خزنده

معنی کامل و مثال‌ها

/rep til´ē ǝn, -til´yǝn/n.,adj.

وابسته به خزندگان، خزنده

a reptilian skull

جمجمه‌ی یک خزنده

موذی، آب زیرکاه، پست‌فطرت

a reptilian man who betrayed his friends

مردی موذی که به دوستان خود نارو زد

واژه‌های دیگر با معنی «خزنده»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن