دیکشنری فارسی

resentment

UKrizentmənt USrı'zentmənt

معنی فارسی

رنجش برخوردگي آزردگي تغير خشم

معنی کامل و مثال‌ها

/-mǝnt/n.

رنجش، دلخوری، ناخشنودی، غیظ، خشمارنج

the people's resentment of the government was on the rise

ناخشنودی مردم نسبت به دولت رو به افزایش بود.

my resentment of what he said

رنجش من از حرف‌های او

مترادف‌ها

noun
Indignation, anger, irritation, vexation, gall, rage, fury, choler, ire, wrath, displeasure, grudge, heart burning.

واژه‌های دیگر با معنی «رنجش»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن