screw press معنی فارسی قيد منگنه واژههای دیگر با معنی «قيد» stipulation قيد، شرط، ماده adverb قيد، ظرف، معين فعل stipulate قيد کردن، شرط کردن، قرار گذاشتن adverb of manner قيد وصفي stipulator قيد کننده، تصريح کننده، طرف قرارداد clamp coupling قيد و بست clamping tool قيد و بست relatire adverb قيد موصول thorough going بي قيد وشرط، مطلق، تمام وکمال unreserved بي قيد وشرط، اشکارا، بي پرده