sews UKsouz معنی فارسی دوختن دوزندگي کردن خياطي کردن واژههای دیگر با معنی «دوختن» sew دوختن، دوزندگي کردن، خياطي کردن resole دوباز کف دوختن يا زدن، ته دوزي کردن، کف تازه crystal gazing چشم دوختن بربلورياچيزديگرتا آنکه، تصويرخيالي درنظرآيد cardio-omentopexy عمل دوختن قسمتي از چادرينه به قلب sanforize پيش از دوختن آب رفته يا کوچک کردن tenorrhaphy به هم دوختن يا وصل کردن زردپي پاره شده، تنود بندي، وتر دوزي steek سوراخ کردن، دوختن، بستن transfix سوراخ کردن، دوختن sew up درز گرفتن، دوختن. gaze خيره نگريستن، چشم دوختن، زل نگاه کردن