دیکشنری فارسی

sleep

UKsliːp USsli:p

معنی فارسی

خواب اسايش غفلت مرگ

معنی کامل و مثال‌ها

/slēp/n., vt., vi.

خوابیدن، خسبیدن، لالاکردن، کپیدن، خواب، لالا

I slept for eight hours

هشت ساعت خوابیدم.

the child fell into a deep sleep

کودک به خواب ژرفی فرو رفت.

suddenly she gave a cry in her sleep

ناگهان در خواب فریاد کشید.

to go to sleep

به خواب رفتن

I went back to sleep

دوباره به خواب رفتم.

a sleeping baby

بچه‌ی خواب

he sleeps light

خواب او سبک است.

I couldn't sleep at all last night

دیشب اصلا نتوانستم بخوابم.

(مجازی) خواب غفلت، ناکنشوری، رخوت

China's farmers awoke from a sleep that had lasted centuries

کشاورزان چین از یک خواب چند صد ساله بیدار شدند.

مرگ، در بستر مرگ غنودن، به خواب ابدی فرو رفتن

all my ancestors sleep in this little graveyard

همه‌ی نیاکان من در این گورستان کوچک به خواب ابدی فرو رفته‌اند.

شب

not ten sleeps have passed since our children came home

از هنگامی که فرزندانمان به وطن مراجعت کرده‌اند ده شب نگذشته است.

فاصله‌ای که در یک شب می‌توان طی کرد

the Indian said "the village is two sleep away"

سرخپوست گفت: ((تا دهکده دوشب راه است))

خواب آلودی، خماری خواب

her eyes were heavy with sleep

چشمانش خواب آلود بودند.

غافل شدن، ناآگاه بودن یا شدن، از فعالیت افتادن، ناکنشور شدن، غفلت کردن، به خواب غفلت فرو رفتن

his judgement could neither sleep nor be softened

حس قضاوت او نه از بین می‌رفت و نه نرمتر می‌گردید.

this bill will help those who have been sleeping on their rights

این لایحه به کسانی که از حقوق خود استفاده نکرده‌اند کمک خواهد کرد.

(طبیعت) به خواب فرو رفتن، غیر فعال شدن

nature sleeps in winter and awakens in spring

در زمستان طبیعت به خواب می‌رود و در بهار بیدار می‌شود.

رجوع شود به: hibernation

رجوع شود به: unconsciousness

(گیاه‌شناسی) شبگرایی (nyctitropism هم می‌گویند)

(عامیانه - معمولا با: with) همخوابگی کردن (با)، جماع کردن

Jim finally slept with Nancy

بالاخره جیم با نانسی جماع کرد.

they are in love but they don't sleep together

آنها عاشق و معشوق‌اند ولی همخوابگی نمی‌کنند.

مورد تفکر قرار دادن، روی چیزی فکر کردن، تامل کردن

let me sleep on it

بگذار مدتی روی آن فکر کنم.

جای خواب (یا گنجایش) داشتن، جادادن

a boat that sleeps four

قایقی که برای چهارنفر جای خواب دارد

(پا یا دست) خواب رفتن

my feet are gone to sleep

پاهایم خواب رفته‌اند.

* last sleep

مرگ، وفات

* lose sleep over something

دلواپس چیزی بودن، از نگرانی (درباره‌ی چیزی) به خواب نرفتن

* put to sleep

1- خواب کردن 2- (جانوران بیمار و غیره را بدون درد) کشتن

* sleep around

(عامیانه) با بیش از یک نفر رابطه‌ی جنسی داشتن

* sleep in

(به ویژه انگلیس) دیراز خواب برخاستن، تا دیروقت خوابیدن

* sleep off

با خوابیدن (از نگرانی یا پر خوری و غیره) راحت شدن

* sleep out

1- در تمام مدت چیزی خواب بودن، در خواب گذراندن 2- در هوای باز خوابیدن

* sleep over

(عامیانه) در منزل کسی دیگر خوابیدن

* sleep through

(با وجود سر و صدا و غیره) بیدار نشدن، در تمام مدت چیزی خوابیدن

تعریف انگلیسی

verb
  1. a natural and periodic state of rest during which consciousness of the world is suspended “he didn't get enough sleep last night” “calm as a child in dreamless slumber”
  2. a torpid state resembling deep sleep
  3. a period of time spent sleeping “he felt better after a little sleep” “there wasn't time for a nap”
  4. euphemisms for death (based on an analogy between lying in a bed and in a tomb) “she was laid to rest beside her husband” “they had to put their family pet to sleep”
  5. be asleep “Verb Frames:” “Somebody ----s” “Sam and Sue sleep”
  6. be able to accommodate for sleeping “This tent sleeps six people” “Verb Frames:” “Something ----s somebody”

مترادف‌ها

I. verb neuter
1. Slumber, rest, repose, doze, drowse, nap.
2. Rest, be still, be motionless.
3. Be dead, lie in the grave.
4. Be thoughtless, be heedless, be careless.
II. noun
1. Slumber, repose, rest.
2. Death.

واژه‌های دیگر با معنی «خواب»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن